محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3376

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس در قصر را گشودند و فرود آمدند و ابن خازم كس فرستاد و در بندشان كرد ، سپس آنها را يكى يكى پيش وى بردند كه مىخواست بر آنها منت نهد اما پسرش موسى مخالفت كرد و گفت : « اگر آنها را ببخشى بر شمشيرم تكيه مىكنم تا از پشتم در آيد . » عبد الله گفت : « به خدا مىدانم كه آنچه به من مىگويى مايهء گمراهيست » آنگاه بگفت تا همه را كشتند مگر سه كس را . » گويد : يكى از آن سه كس حجاج بن ناشب عدوى بود كه به وقت محاصره تيرى به ابن خازم زده بود و دندان وى را شكسته بود و ابن خازم قسم ياد كرده بود كه اگر به دو دست يافت خونش را بريزد يا دستش را قطع كند ، وى جوان بود و كسانى از مردم بنى تميم از تيرهء بنى حنظله كه كناره گير بودند با ابن خازم سخن كردند يكيشان گفت : « عموزاده منست ، جوانى است نورس و نادان ، او را به من ببخش . » گويد : پس حجاج را به دو بخشيد و گفت : « زود برو كه ديگر نبينمت . » گويد : ديگرى جيهان بن مشجعه ضبى بود كه هنگام كشته شدن محمد ، پسر ا بن خازم ، خويشتن را روى او افكنده بود و ابن خازم گفت : « اين استر دو پا را رها كنيد . » يكى ديگر از بنى سعد بود و همو بود كه وقتى به ابن خازم پيوسته بودند ، گفته بود از يكه سوار مضر جدا شويد . گويد : زهير بن ذويب را نيز پيش ابن خازم آوردند ، وى در بند بود و مىخواستند بردارندش ، اما نپذيرفت و بر يك پا بيامد تا پيش روى ابن خازم نشست كه به دو گفت : « اگر آزادت كنم و باسان را طعمهء تو كنم چگونه سپاس خواهى داشت ؟ » گفت : « اگر فقط خون مرا نريزى سپاسدار تو خواهم بود . » موسى پسر ابن خازم گفت : « كفتار را مىكشى و بز را نگاه مىدارى ، بچه